جویبار لحظه ها

من در آن شهر شب و رخوت و قندیل سرسبزترین خاطره را آه کشیدم..

گذر...

چقدر دلم برای اینجا نوشتن تنگ شده. یادمه روزایی که عادت به پست کردن داشتم حالم خیلی خوب بود. شاید اینجا نوشتن باعث می شد ذهنم از افکار آشفته رها بشه. این روزا آرزوم اینه که برگردم به ده سال پیش و اشتباهات زندگیمو اصلاح کنم. شاید این یکی از بزرگترین حسرت های آدم ها در کل تاریخ باشه که هیچوقت نمی شه به گذشته برگشت و تصمیمات بهتری گرفت. می دونم که از این روزهای پر از حسرت و آرزو هم رد خواهم شد و شرایط جدید زندگیمو در نهایت خواهم پذیرفت ولی این گذر گاهی پر از رنج و ناراحتی ست ...

دیگه بسه...

خدایا حداقل یکاری کن که تموم شم...

روزای کشدار غمگین...

توی دلم انگار دختری با پاهای برهنه و موهای پریشونِ روی صورت زانوی غم بغل گرفته و زار زار گریه میکنه. اشک هاش اقیانوسی شدن و بس نمیکنه. کاش میتونستم براش کاری کنم...

میدونی الی زمونه ای شده که مهربونیو با سادگی و احمق بودن اشتباه میگیرن و بدترین درد اینه که بدونی دارن احمق فرضت میکنن و به خیال خودشون از سادگیت سواستفاده میکنن ولی تو عملا نمیتونی حرفی بزنی چون داری رعایت آداب میکنی و برنمیگردی بهشون بگی من اون گوش مخملی ای که فکر میکنی نیستم...

 

شایدم مثل کبک شدم....

حس میکنم یه چیزی درونم مُرده ولی نمیدونم چی...

به همین سادگی....

توی این دنیای گنده خیلی تنهام. همین...

وقتی صدای به در کوبیدن دستای کوچولوی توپولت به گوشم میخوره...

وقتی میام درو باز میکنم و یک قدم میای جلو و توی چهارچوب در می ایستی 

وقتی قیافه ی بامزه ی محصورشده توی شال و کلاه عروسکیتو میبینم که توی آخرین روزهای سرد زمستونی بی شباهت به اسکیموها نیست... 

وقتی با صدای کوچولوگونه ای میگم ووویییی جوجه اومدی و تو از زیر شال گردن گرم زرد خردلیت ذوق میکنی و آبیه چشمات به وضوح میخندن... 

وقتی دستامو به سمتت دراز میکنم و دوتا دستای یخ شده ت رو میزاری توی دستام و ازت میپرسم بیرون سرده؟  و تو تایید میکنی بیرون سرده و من عاشق این تایید کردناتم...

وقتی با قدمات گرمی می پاشی به خونه...

وقتی از همون دم در عجله داری همه ی لباسای اضافه رو بکنی و یه بار دست میبری روی کلاه و ناخوش از ناموفق بودن دستاتو به سمت شال گردنت دراز میکنی و میام کمکت... 

وقتی سرمو خم میکنم کفشای قرمزتو دربیارم و یهو بوس می کاری رو لپام... من عاشق میشم...

ده بار 

صد بار 

هزار بار 

دنیا دنیا دنیا بار 

عاشق میشم.... 

المیرا... المیرا بیدار شو ببین همه جا سفید شده...برف اومده...

دلم برات تنگ شده. کاش توی این شب برفی زمستون مثل همیشه صدای زنگ خونه رو به صورت کشدار همیشگی که فقط خاصِ خاصِ خودته و هیچکس دیگه ای تا حالا اینجوری زنگ خونه رو به صدا درنیاورده فشار میدادی و قندیل بسته میومدی خونه و میگفتی اوه اوه چه سرمای استخون سوزی.

پنج شنبه هارو دوس ندارم. تو هم که اینجا نیستی خیلی سخت تر میشه پنج شنبه هارو تاب آورد. کاش حداقل توی همین شهر بودی. گاهی میومدم بهت سر میزدم. با هم خلوت میکردیم. حرفای دلمو بهت می زدم. وسطاش گریه میکردم و خالی میشدم. تو هم مثل همیشه خاموش به تک تک جملات پردردم گوش میدادی و نگام میکردی و حالمو خوب میکردی.. 

از ظهر جای آپاندیسم درد میکنه. هزار بار بهم گفتن پاشو بریم دکتر. ولی پافشاری کردم که چیزی نیست. کاش تو بودی بهم دلگرمی میدادی مثل اون باری که انگشتم با آینه ی شکسته برید و خون فواره کرد. هل شدم و گفتم نکنه بخیه لازم باشه؟ ولی در حین فشار دادن پارچه ی تمیز روی انگشتم با خنده گفتی واسه این میخوای بری بیمارستان؟ بهت میخندن اینقد که لوسی. الان اگه بودی بهم میگفتی اینکه آپاندیس نیست. نترس دخترجان. اگه آپاندیس بود مگه میتونستی از دردش آروم بگیری. این شاید کولیت عصبیته و من خیالم راحت میشد و دیگه هر لحظه توی سرم تکرار نمیشد اگه آپاندیس باشه چی؟ 

میشینم پشت سیستم و فیلم آموزش ژنتیک کرامتو میبینم. در حال رنگی رنگی کردن دفتر با نکاتم که یهو جای خالیه دلم درد میکنه. تمام وجودم پر از حسرت میشه. همه چیو میبندم. درایو عکسارو باز میکنم. فولدر عکسایِ بابا...کلیک...میزنم زیر گریه. اینجوری که با چشمای میشیت زل زدی توی چشمام تاب نمیارم که...تاب نمیارم...

دلم برات خیلی تنگ شده. کاش بودی. کاش توی این شب برفی زمستون همین لحظه...همین الان.. خونه از صدای ممتد زنگ زدنات پُر میشد ولی به جاش با هق هقِ خفه شده ی گریه هام پُر شده...

بی عنوان...

صدای شرشر بارون خیلی آرامش بخشه ولی وقتی توی دلِ دلِ شبِ تاریکِ اتاقت با هوهوی باد و صدای مرموزی که به هیچ چیزی نمیتونی ربطش بدی الا توهمات ذهن مالیخولیاییت، در هم می آمیزه... عرضم به خدمتتون که دریغ از ذره ای آرامش و حس خوب...

شنبه ی تنها...

امروز برخلاف اکثر شنبه های زندگیم که پرانرژیترین روزِ کل هفته س برام ولی شنبه ی خیلی کسل کننده ای بود. نه درس خوندم. نه کارای روتین روزانه م رو انجام دادم. ساعت ها روی مبل نشستم و به فکر فرو رفتم. روی تخت دراز کشیدم و به پرتوهای نور چراغ اتاقم زل زدم. بارها و بارها موبایلمو چک کردم که ببینم اینترنتم وصل شد یا نه که هربار با نهایت قساوت جوابش منفی بود...

نه حوصله ی آهنگ گوش دادن داشتم. نه حوصله ی فیلم دیدن. نه حوصله ی زیست خوندن. نه حوصله ی نکات نوشتن. نه حوصله ی نقاشی کشیدن حتی. انگار یه چیزی کم داشتم و الان میفهمم با وجود به حداقل رسوندن استفاده م از نت و پاک کردن اینستاگرام و تلگرام ولی انگار به اینجا معتادم...